مطالب عشقولانه
در تمام طول جاده ای که تمام روزم را چشم دوخته بودم به امتداد بی معنایش چه چیز زیبا بود جز انتظار شاید آمدن تو! جز هاله ی سرد چشمانت ! که مرا نمیخواست فقط مانند چنارهای پیرجاده عادت حضورم را باز کهنه میکرد! و من دلخوشم به همین ته مانده های ترحم تو!!! چه غروری بود ازمن که پشت ورود ممنوع عشق تو، مثل آخرین پک تلخ سیگارت دود شد. و من بازبه امید رخنه ای درحروف متعفن ممنوع ، با نفسی گرفته ، پریشانی ام راگم میکنم! تو را گم میکنم ؟!! آری ای یارترس نزدیک استحال روزهایم را میدانی؟چشمهایم را بخوان ... حرفهایم ساده اند چون لقمه نان خالی یک چوپان ! بر فراز دره ای نیلی . با لحن دستان یک نوزاد. لیکن تا آنسوی حصار نباید ها را قرق کرده اند چطور نمیدانی؟ شاید نخوانده ای تمام داستان مراقرق کرده اند چطور نمیدانی؟ شاید نخوانده ای تمام داستان مرا. انگار نبوده ای آن زمان که رقص گندم زار آتشم زد... من سوخته های همان خرمنم که مهرش نیست . نایش نیست تا برویاند دلش را بازرقص گندم زار آتشم زد... من سوخته های همان خرمنم که مهرش نیست . نایش نیست تا برویاند دلش را باز!!! خاک من سرد است ... خورده های دلکم تا به هم جمع شوند ذره ای نور به من قرض بده

حال روزهایم را میدانی؟چشمهایم را بخوان ... حرفهایم ساده اند چون لقمه نان خالی يك چوپان ! بر فراز دره ای نیلی . با لحن دستان یک نوزاد. لیکن تا آنسوی حصار نباید ها را قرق کرده اند چطور نمیدانی؟ شاید نخوانده ای تمام داستان مرا. انگار نبوده ای آن زمان که رقص گندم زار آتشم زد... من سوخته های همان خرمنم که مهرش نیست . نایش نیست تا برویاند دلش را باز!!! خاک من سرد است ... خورده های دلکم تا به هم جمع شوند ذره ای نور به من قرض بده . ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:4  توسط حسين
|
